تبليغاتX
آسمان را طلب کن همیشه از آن توست
 

دنیابیستون است اما فرهاد ندارد؛وآن تیشه هزار سال است كه در شكاف كوه افتاده است.
مردم می آیند و می روند اما كسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد.دیگركسی نقشی بر این سینه ی سخت وستبرنمی كند.
دنیا بیستون است وروی هرستون،عفریت فرهادكش نشسته است.هرروزپایین می آیدودرگوش ات نجوا می كند كه شیرین دوستت ندارد؛وجهان تلخ می شود.
تو اما باور نكن.عفریت فرهادكش دروغ می گوید.زیرا كه تا عشق هست،شیرین هست.
عشق اما گاهی سخت می شود،آن قدرسخت كه تنها تیشه از پس آن بر می آید.
روی این بیستون ناساز و ناهموارگاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت؛وگرنه هیچ كس باور نمی كند كه این بیستون فرهادی داشت.

ما فرهادیم و دیگران به ما می خندند.ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا،جویی ازشیروعسل بكشیم؛ازملكوت تا مغاك.عشق،شیروعشق،شكر؛عشق،قندوعشق،عسل؛شیروشكروقندوعسل عشق،نه دردست شیرین كه در دستان خسرو است.خسرو ما اما خداوند است.
ما به عشق این خسرواست كه در بیستون مانده ایم.
ما به عشق این خسرو است كه تیشه به ریشه ی هرچه سنگ وصخره می زنیم.
ما به عشق این خسرو...وگرنه شیرین بهانه است.

ما می رقصیم و بیستون می رقصد.ما می خندیم و بیستون می خندد.بگذار دیگران هم به ما بخندند.آنها كه نمی دانند
خسرو ما چقدر شیرین است

نوشته شده در 87/07/19ساعت 1:42 توسط سمیه جون |
.سعی کن هرروز حداقل از سه نفر تعریف وتمجید کنی

.برای فردا برنامه ریزی کن


.حداقل سالی یک بارطلوع افتاب راتماشاکن

..روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش.

 


.به پیش خدمتها بیشتر از حد معمول انعام بده.


.سعی کن وقتی با دیگران دست میدهی


قاطعانه ومصمم دستشان رابفشاری.


.وقتی بادیگران صحبت میکنی به چشمانشان نگاه کن.


.از عبارت<< متشکرم>> زیاداستفاده کن.


.کلمه<<لطفا>>رازیاد استفاده کن.


.نواختن یک الت موسیقی رایاد بگیر.


.زیردوش اببرای خودت اواز بخوان.


.از نقره جات مرغوب استفاده کن.


.طرز تهیه سوپ را بخوبی یاد بگیر.


.بهار هرسال چند گل بکار.


.یک دستگاه پخش وظبط صوت خوب وکامل بخر.


.درسلام کردن به دیگران پیشقدم باش.


.پایت را به اندازه گلیمت دراز کن.


.ماشینهای ارزان قیمت بخر.اماتاجاییکه استطاعتداری سعی کن بهترین خانه را داشته باشی.


.بهترین کتابها رابخر.حتی اگرانها را نخوانی.


.نسبت بخودت ودیگران باگذشت باش.


.همیشه سه جک جدید در ذهنت داشته باش.


.سعی کن کفشهایت همیشه برق انداخته وتمیز باشد.

.دندانهایت را بانخ دندان تمیز کن.


.برای هرمناسبت کوچکی جشن بگیر.


.وقتی احساس کردی استحقاقش راداری درخواست اضافه حقوق کن.

.اگر مجبور شدی باکسی درگیر شوی.اولین ضربه را بزن ومحکم هم بزن.

.چیزی را که امانت میگیری به صاحبش برگردان.


.انچه رامیدانی به دیگران بیاموز.

.حتی برای یک بار هم که شده یک اتومبیل مسافرتی بخر.

.با دیگران همانطوری رفتارکن که دوست داری باتورفتار کنند.

.یاد بگیر موسیقی های اصیل کشورت را بشناسی.


روز تولدت یک درخت بکار.

.سالی یک بار مقداری از خونت را اهدا کن.

.دوستان جدید پیدا کن ولی سعی کن قدیمیها را فراموش نکنی.

.فرصت لذت بردن از خوشیهای زندگی را به بعد موکول نکن.

.به اموزگارانت احترام بگذار.

.به نیروهای پلیس واتش نشانی ونیروی انتظامی احترام بگذار

.وقت رابایادگیری حیله وترفندهای کسب وکارتلف نکن سعی کن اصول ان رایاد بگیری.

.درانتخابات شرکت کن.

.سعی کن کاملا بر اعصابت مسلط باشی.

.قبلااز اینکه بهت تذکر بدهند خودت اشغالها را بیرون بگذار.

.هیچ وقت در مورد رژیم غذاییت باکسی صحبت نکن.

.همیشه دستی که به سویت دراز شده را بپذیر.

. سعی کن حتی از بدترین شرایط هم بهترین استفاده را ببری.

. اصالت داشته باش..به دیگران متکی نباش معجزه هرروز ممکن است اتفاق بیفتد.

 

 

نوشته شده در 86/10/19ساعت 1:51 توسط سمیه جون |
 

دست و دلم به نوشتن نمي رفت...انگار زخمي كوچك هنوز آزارم مي دهد...

دنيا شايد قرار نيست بهتر از اين باشد...اصلا" قرار نبود...ما مي خواستيم باشد!

مي خواستيم زمين...جايي باشد بهتر از آسمان!

مي خواستيم ستاره ها را از بين چمن ها جمع كنيم...

رسم دنيا...رسم ترسناكي است!

وقتي فكر مي كنم كه چقدر راحت خوبي ها را مي برد...و موجودات متعفن را باقي

 مي گذارد...مي ترسم!

پرنده ها خيلي راحت مي ميرند...بالهايشان كه مي شكند...مي ميرند!

گلها خيلي زود و آسان پژمرده مي شوند...

هر چيزي كه آرامت مي كند با تلنگري محو مي شود!

آدمهايي كه دوستشان داري...خيلي ساده تر از آنچه حتي تصورش را بكني

 پر مي كشند...

دل آدميزاد مي گيرد...بد جوري مي گيرد...

و سعي مي كند با اين جمله كه:رسم دنيا همين است!" خودش را آرام كند...

غافل از اينكه اين شعله ها...همه جا را به آتش مي كشد...

پرنده ها به تماشاي آبهاي سپيد رفتند...تو هم به دنبالشان...

من هم به دنبال تو...روزي...

زندگي ادامه دارد...و آدمها هنوز مثل موجودات نيمه بيدار

 در پي جمع آوري زندگي هستند!

من اين چشمهاي كثيف را بارها ديدم...نگاههايي كه تنها لباست را مي بيند...

من اين اخم ها...اين بي تفاوتي ها...اين لجن ها...!من اينها را هر روز مي بينم!

من اگر سعي مي كنم به تو لبخند بزنم...ديوانه مي پنداري مرا!

در اين دنيايي كه همه از درخت هم شاكي هستند...

تو چرا از من كه گويا يك آدمم نباشي؟؟؟

آدم...غريب است...بين اين همه آدم...

نوشته شده در 86/09/15ساعت 12:51 توسط سمیه جون |
سلامی دوباره ....!

من دوباره اومدم ولی این دفعه بدون آبجی سمانه آخه اون دیگه حتی وقت سر خاروندنم نداره  منم خداییش بی خیال شده بودم اما یکی از بچه های وبلاگ نویس خوب که البته (همکلاسیم) به من گفت یه سری به وبم بزن منم وقتی رفتم تو وبش دلم کلی تنگ شد واسه همین تصمیم گرفتم تا جایی که می تونم وبمو دوباره راه اندازی کنم

 

مراقب افکارت باش...زیرا افکار تو جملات تو را می سازند

مراقب جملاتت باش...زیرا جملات تو  اعمال تو را می سازند

مراقب اعمالت باش ...زیرا اعمال  تو عادات تو را میسازند

مراقب عاداتت باش  ...زیرا عادات تو شخصیت تو را می سازند

مراقب شخصیتت باش...زیرا شخصیت تو تقدیر تو را می سازد

ببخشید اگه تکراری بود ولی بگما مهم اینه که مطلب خوب و آموزنده باشه 

نوشته شده در 86/09/01ساعت 12:10 توسط سمیه جون |

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب

را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و

هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي

زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با

قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود.  قسمت‌هايي از قلب او

برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي

جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايي

دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

 

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را

پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند

كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛

قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش

است .

 

پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من

هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر

انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم

را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب

خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛

اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد

كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي

از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .

گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام .

اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي

كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير

مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي

بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و

در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به

جاي قلب مرد جوان گذاشت .

 

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،  اما از هميشه زيباتر بود

زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

 

 

نوشته شده در 85/09/24ساعت 0:1 توسط سمیه جون |

گر تو خواستی قبل از من بميری

 بهم بگو که می خوای يه دوست رو هم همراه خودت ببری يا نه .

اگر می خوای صد سال زندگی کنی

من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم

چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.

دوستی واقعی مثل سلامتی هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بديم نمی دونيم.

يک دوست واقعی اونی هستش که وقتی مياد

که تموم دنيا از پيشت رفتن.

دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن.

من به تو تکيه می کنم و تو به من

و اونوقت همه چيزمون مرتبه.

اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا.

هر کسی چيزايی رو که شما می گين می شنوه.

اما بهترين دوستان

حرفايی رو که شما هرگز نمی گين می شنون.

پدرم هميشه بهم می گه موقع مردن ،

اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ،

اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی.

يک دوست واقعی رو دو دستی بچسب.

يه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه

و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی

اونا رو واسه ات بخونه

 

نوشته شده در 85/06/07ساعت 15:0 توسط سمیه جون |

ققنوس...

همان پرنده افسانه ای...

ققنوس آنگاه که احساس بیهودگی می کند؛ خود را به آتش

می کشد تا از خاکسترش پرنده ای نو برخیزد...

ققنوس... سمبل عشق است و امید...

همان پرنده ای که هیچگاه مغرور نمی شود و به همین علت هیچ گاه از بین نمی رود...

ققنوس به ما یاد می دهد که هیچ وقت برای شروع دیر نیست...

که می توان از خاکستر سرد هم درس طراوت و جاودانگی آموخت...

ققنوس به ما یاد می دهد که برای زیستن می توان مرد!

که نه مرگ بلکه در هر پایانی راه آغازی نهفته است...

برای زیستن دیگران باید سوخت و سوختن آموخت...

 

 

نوشته شده در 85/05/21ساعت 12:1 توسط سمیه جون |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

ooshoo

سمیه جون

ooshoo

http://ooshoo.blogfa.com

آسمان را طلب کن همیشه از آن توست

آسمان را طلب کن همیشه از آن توست

آسمان را طلب کن همیشه از آن توست

آسمان را طلب کن همیشه از آن توست

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog